رقص قلم
بار خدايا سپاس از همه چيز ، و اينكه هنوز هيزم چراغم را مي رساني و نورش گسترده تر شده ... چلچراغ زندگي ام تنها بسويت چشمك خواهد زد و نورنگاهت هميشه صيقل دهنده كلبه ي تنهائي ام خواهد بود ... روزها رفتند و ديگر خوب مي دانم كدامينم ، من آن الگوي صبرم ، يار ديرينه هجوم نرم بارانم ؛ جرعه اي از مهر ، بوته ائي از ياس ، تعارف مي كند ساقي منيّت بارها با بنده سوداي جنگ داشت ، نهنگي بود با ما كه آهنگ رزم داشت . خروش آبم نه از بالاي كوه روان در راه نه در راه قصور و سر به سنگ زنان به اميد حضور ، به پاس آن همه لطف و نظر . سلامي به بلنداي راز شعور ... نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||||
![]() |