رقص قلم
و باز پروانه ائي خواهم بود در باور چشمهايت كه بسختي برايم پلك مي زنند ، به اميدي كه با آتش عرفانيت بالهايم خاكستر شود و پيله ائي از نو ببندد شايد جويباري هستي كه براي دل دادن به ساقه ي نيمه جان ره مي پيمائي و اينها همه تقديم به حسي هست غريب كه با عمق وجودم احساسش مي كنم يادم باشد كه برگ خزان زده را عمر جاودانه ايست و اوست خاك برگي كه همه سوي چشم از اوست ... و باز برفراز كوهي خواهم نشست چون ققنوس ، تا آنجا كه هست بالهايم را بگشايم
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |