رقص قلم
انگار سوكت كودكانه مان مي شكند و خواب وحشتناك از اذهانمان دور مي گردد ، ببينم مگه
مي توني باور كني ، نه كه نمي شه ، باورمان بقدري كوچيك هس كه از شنيدنش مي لرزيم
تاريكي بود و ظلمت ، كور سوئي بيش پيدا نبود ؛ نور شدت مي گيرد از شدت نور چشمانم
مي سوزد ، و بر فراز قله ي بيداري فرياد مي زنم ، يا مهدي ...
حسي عجيب روحم رو نوازش ميده نكنه اين هم يه رؤياست نه بابا رؤيا چيه !!!
مي دونم همش فكر همين خالق اثره ؛ مي دوني خودش آروم آروم داره تو قلبامون اومدن
بهار رو نويد ميده
اي بابا ما كه تو فصلهامون يه بهار بيشتر نداريم ! تازه اومدني هم خونه تكوني هامون رو كرديم
پس اين ديگه چيه !!! ما كه گيج شديم !
ريزه ريزه قطرات شيرين روشنائي رو مزاجم داره جا خوش مي كنه ، چه قدر از زمونه عقبيم
انگار فرسنگها فاصله رو تو چند دقيقه به تاخت اومدم ، تازه فهميدم قوّت پام رو مديون منتظرين
هستم ؛ چقدر از ته دل خواستن عجل عجل عجل ...
همه ي دلها دارن يه جورائي تست مي دن نكنه حواسم نباشه !!!
نكنه اين قايق كوچيكم بخواد ادا دربياره !!!
بايد چشمام رو هي تر كنم ، نمي خوام خواب بمونم !!! آخه زمونه يه بار دير جنبيده واسه همين
از قافله عقبم ، نباس خستگي رو بروم بيارم ، ملاقاتيمون حقيقيه
حالا يه توفيقي دست داده ها ، چيزي نمي گم كه ، اللهم شكرا جزيلا ...
درود بر اونائي كه از ته دل خواستن و به پاي خواستشون ايستادن و يه مسير رو تا ته رفتن نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |